تبليغاتX
به خاطره تو

به خاطره تو

من و دلم

 

توی روزگاری که دل واسه شکستنه

                                        قیمت طلای دله تو سنگ و آهنه(قابل توجه اونایی که آهن پرستن)

بین این همه غریبه یه نفر مثل تو پیدا می شه

                                         آشنایی که تو قلبم میمونه واسه همیشه

تو نباشی چه کسی منو نوازش می کنه؟

                                         با صبوری با من دل خسته سازش می کنه؟!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 بهمن1388ساعت 0:35  توسط اقا فرشید  | 

بمیرد روزگار با خاطراتش

 

اینجا نباید دوستدار  یاس باشی

                                                     اینجا نباید فرو با احساس باشی

اینجا محبت واژه ای دور و غریب است

                                                      حرف از صداقت خنده دار و غریب است

اینجا به روی قلبها پا می گذارند

                                             راحت تو را تنهای تنها می گذارند 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 بهمن1388ساعت 0:34  توسط اقا فرشید  | 

دلدار

 

دلداره من گونه  بر گونه ام بگذار تا با هم گریه کنیم

دل بر دلم گذار تا هر دو در آتش درون بسوزیم

بگذار سیل اشک با شعله ی عشقمان درآمیزد تا میان آب و آتش در برت گیرم و عاشقانه جان بسپارم...

 

آلن:عشق یگانه ترین آزادی در جهان است"آن را با تمام وجود حس کرده ام...

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 بهمن1388ساعت 0:23  توسط اقا فرشید  | 

الهم عجل ولیک الفرج

 

بی تو ای ستاره ی شکوهمند...

دیدی که چگونه خورشید را زنده به گور کرده اند و یاد تو را در چهار چوب قلبم پنهان کردند.

بی تو ای ستاره دیرزمانی است که رنگ خوشبختی را ندیده ام.

بی تو ای ستاره من تنهاترینم...

 

یک عالم:عشق من دین منه           دین من عشقه منه

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 بهمن1388ساعت 0:4  توسط اقا فرشید  | 

قدرت انديشه


پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود . تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود . پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد : پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم . من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد. من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي . دوستدار تو پدر پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد : پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام . 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران اف بي آي و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند . پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم

نتيجه اخلاقي...
هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد, مانع ذهن است . نه اينکه شما يا يک فرد، کجا هستيد.

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 بهمن1388ساعت 16:28  توسط اقا فرشید  | 

امید به زندگی

آبی تر از آنم که بی رنگ بمیرم                            از شیشه نیستم که با سنگ بمیرم

تقصیر کسی نیست که اینگونه قریبم              شاید این خواست خدا بود که دلتنگ بمیرم

+ نوشته شده در  جمعه 23 بهمن1388ساعت 16:4  توسط اقا فرشید  | 

می نویسم،پس هستم

کوچک که بودیم چه دلهایی داشتیم...اکنون که بزرگ شده ایم جه دلتنگیم!کاش همان کودک بودیم که می شد حرفهایش را از نگاهش خواند...اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی شنود...دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم.

سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست؟!؟

 

 

دکتر شریتی:خدایا...رحمتی تا ایمان.نام و نان برایم نیاورد.قوتم بخش تا نانم را در خطر ایمانم افکنم تا از آنها باشم که پول دنیا را می گیرندوبرای دین کار میکنند نه از آنها که پول دین را می گیرند و برای دنیا کار می کنند

+ نوشته شده در  جمعه 23 بهمن1388ساعت 13:27  توسط اقا فرشید  | 

دردم چیست؟؟؟تو می دانی؟؟!

تنها که می شد دلم خواب را به هر چه در این دنیاست ترجیح می داد...و من وهم آغوشی با زمین و کمی آرامش...

 

حالا آن را هم از خود سلب کرده ام...بیخود بیدارم...بیخود که نه می خواهم تقاص پس بگیرم...می خواهم انتقام بگیرم از این همه دردها که در تو زاییدم...

به سری که تا کمی هوا تیره می شود آنقدر درد می گیرد که جان به لبم می کند...

 

نمی خواهد...باور کن من بیش از این نیستم...دلم برای خودم هم دیگر نمی سوزد...صدای شکستن و مرگ سلول های خاکستری مغزم را دارم می شنوم...بی جانی جسم فرسوده ام را دختر همسایه هم فهمیده است...دارم لذت می برم از دردهای مکرر...دارد از مرگ خوشم می آید...از زجر قبل از مرگ بیشتر...

من به درد نمی خورم...این را قبلا هم گفته بودم مگه نه؟؟!همه از نرسیدن می رنجند...من دارم تورا از خود می رانم...نه!به خدا دارم قدر شناسی می کنم...انسان حرمت دارد...مثل باران...مثل جنگل...مثل دریا...مثل تو...دارم مراعات می کنم....

به هم نریز...باور کن...نمی دانم...تو فکر می کنی این افکار در من داعمی است یا مردنی؟!!!

 

                                                                                                                                                   ببخش

    دکتر شریتی:زندگی را به بیداری بگذرانیم که سالها به اجبار خواهیم خفت!!!                                                                                            

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 21:3  توسط اقا فرشید  | 

ترس

خدایا اگر من به تو بدی کردم تو را بنده ای دیگر بسیار است

اگر تو با من مدارا نکنی مرا خدایی دیگر کجاست؟؟؟!

 

 

 

دکتر شریتی:لحظه ها رو گذراندیم که به خوشبختی برسیم غافل از اینکه خوشبختی همان لحظات است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 23:12  توسط اقا فرشید  | 

 

اینم عکسهای آقا فرشید

 

http://www.dropshots.com/vandad

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 22:41  توسط اقا فرشید  |