من و دلم
توی روزگاری که دل واسه شکستنه
قیمت طلای دله تو سنگ و آهنه(قابل توجه اونایی که آهن پرستن)
بین این همه غریبه یه نفر مثل تو پیدا می شه
آشنایی که تو قلبم میمونه واسه همیشه
تو نباشی چه کسی منو نوازش می کنه؟
با صبوری با من دل خسته سازش می کنه؟!!
توی روزگاری که دل واسه شکستنه
قیمت طلای دله تو سنگ و آهنه(قابل توجه اونایی که آهن پرستن)
بین این همه غریبه یه نفر مثل تو پیدا می شه
آشنایی که تو قلبم میمونه واسه همیشه
تو نباشی چه کسی منو نوازش می کنه؟
با صبوری با من دل خسته سازش می کنه؟!!
اینجا نباید دوستدار یاس باشی
اینجا نباید فرو با احساس باشی
اینجا محبت واژه ای دور و غریب است
حرف از صداقت خنده دار و غریب است
اینجا به روی قلبها پا می گذارند
راحت تو را تنهای تنها می گذارند
دلداره من گونه بر گونه ام بگذار تا با هم گریه کنیم
دل بر دلم گذار تا هر دو در آتش درون بسوزیم
بگذار سیل اشک با شعله ی عشقمان درآمیزد تا میان آب و آتش در برت گیرم و عاشقانه جان بسپارم...
آلن:عشق یگانه ترین آزادی در جهان است"آن را با تمام وجود حس کرده ام...
بی تو ای ستاره ی شکوهمند...
دیدی که چگونه خورشید را زنده به گور کرده اند و یاد تو را در چهار چوب قلبم پنهان کردند.
بی تو ای ستاره دیرزمانی است که رنگ خوشبختی را ندیده ام.
بی تو ای ستاره من تنهاترینم...
یک عالم:عشق من دین منه دین من عشقه منه
تقصیر کسی نیست که اینگونه قریبم شاید این خواست خدا بود که دلتنگ بمیرم
سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست؟!؟
دکتر شریتی:خدایا...رحمتی تا ایمان.نام و نان برایم نیاورد.قوتم بخش تا نانم را در خطر ایمانم افکنم تا از آنها باشم که پول دنیا را می گیرندوبرای دین کار میکنند نه از آنها که پول دین را می گیرند و برای دنیا کار می کنند
حالا آن را هم از خود سلب کرده ام...بیخود بیدارم...بیخود که نه می خواهم تقاص پس بگیرم...می خواهم انتقام بگیرم از این همه دردها که در تو زاییدم...
به سری که تا کمی هوا تیره می شود آنقدر درد می گیرد که جان به لبم می کند...
نمی خواهد...باور کن من بیش از این نیستم...دلم برای خودم هم دیگر نمی سوزد...صدای شکستن و مرگ سلول های خاکستری مغزم را دارم می شنوم...بی جانی جسم فرسوده ام را دختر همسایه هم فهمیده است...دارم لذت می برم از دردهای مکرر...دارد از مرگ خوشم می آید...از زجر قبل از مرگ بیشتر...
من به درد نمی خورم...این را قبلا هم گفته بودم مگه نه؟؟!همه از نرسیدن می رنجند...من دارم تورا از خود می رانم...نه!به خدا دارم قدر شناسی می کنم...انسان حرمت دارد...مثل باران...مثل جنگل...مثل دریا...مثل تو...دارم مراعات می کنم....
به هم نریز...باور کن...نمی دانم...تو فکر می کنی این افکار در من داعمی است یا مردنی؟!!!
ببخش
دکتر شریتی:زندگی را به بیداری بگذرانیم که سالها به اجبار خواهیم خفت!!!
اگر تو با من مدارا نکنی مرا خدایی دیگر کجاست؟؟؟!![]()
دکتر شریتی:لحظه ها رو گذراندیم که به خوشبختی برسیم غافل از اینکه خوشبختی همان لحظات است